از تاریکی میترسم. همیشه از تاریکی میترسیدهام. تمام شبهای تنهایی با چراغ روشن بیدار ماندهام. هر شب درون گور زندگیام چراغی روشن بوده. هر شب فشار قبر را با روشنایی مصنوعی چراغ تحمل کردهام. از تاریکی میترسم. از تنهایی میترسم. از اینکه نور در چراغ بمیرد میترسم. از نیزهی درد بر جای پوسیدهی دندانهای شکسته بر لثه بیدار شدهام. پشت درهای بسته سگی در خرابهای میلاید. نور خیرهی چراغ چشمم را میزند. دنبال یک دارو برای التیام عفونت هر سوراخی را گشتهام. التیامی بر دردی نیست. اجازه میدهم درد کار خود را بکند. شاید زودتر دست از سرم بردارد. چشم راستم درگیر عفونت شده. تار میبیند. جایی پشت گوی چشم، رگی قوی از درد تشکیل میشود. چشمم را با دست میپوشانم، سردی انگشتانم از شیشهی چشم عبور میکند و آن را میشکند. در جای خود میایستم، مینشینم، دراز میکشم. اما درد محکم به چشمانم و به دندانم و به گورم چسبیده. سردم است. عفونت وارد خون شده و بدن را در سرمایی عمیق به عقب میراند. رو اندازم را دور خود پیچیدهام. یک لیوان آب گرم را به خود میفشارم. پوستم از حرارت جدارهی لیوان میسوزد. اما از درون بخود میلرزم. سردم است. از تاریکی میترسم. از تنهایی میترسم. پدرم را صدا میزنم. میدانم پدرم سالها پیش مرده. پدرِ مرده را از اعماق نیستی و مرگ میخوانم. اما صدای ناتوانم در دالانهای مرگ از رفتن میماند و زمینگیر میشود. ریشههای عفونت کردهی دندان دهانم را بدبو کرده. نفس مردار را تو میدهم. بابا، شاید استخوانهای تو اینگونه پیش از مرگ پوسیده باشد. سردم است. بدن در یک رفتار طبیعی با تکانهای شدید سعی در گرم کردن خود دارد. رو اندازم همراه تنم به رعشه افتاده. از دیدن بازتاب خود در آینه اتاق
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
تاريخ: جمعه
8 تير
1403 ساعت: 2:58